تبليغاتX
از دیوانگان حمایت می شود
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
آدرس جدید

بر روی عکس کلیک کنید

http://www.bgane.blogfa.com

نوشته شده توسط عمو علی گل در 15:42 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه سیزدهم اسفند 1386
این رو که فیلتر کردن
وبلاگ جدید :

 http://www.bgane.blogfa.com

 

براي ورود بر روي لوگو كليك كنيد

كليك كنيد

 

 

 

نوشته شده توسط عمو علی گل در 15:25 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه یکم شهریور 1386
مژده به طرفدار های آمو علی

وبلاگ جدید http://www.bgane.blogfa.com 

سلام به طرفداراي تپل مپل آمو ...

انقدر دل آمو واسه اين وبلاگ و طرفدارا با بازديدهاي مليونيش تنگ شده كه به نخ قيطونم مجال عبور نمي ده ...

حالا خارج از دروغ و سيا بازي :

بايد عرض كنم اين مخابرات شونبول بريده پاك اعصابمون رو قهوه اي كرد

هركي ندونه طرفدارام  كه خوب مي دونن از بنده بلاگر الاف تر وجود خارجي نداره ؟ كه نداره .

واقعا تعجب نمي كنيد آموي نديد بديدمون كه اون اواخر روزي 6 تا پست رو با هم تو وبلاگ مي چپوند حالا چه با كلاس شده كه پست مست بيل ميره ...

( طرفدار عزيزم خودت رو خفت نكن اتفاقي واسه آمو نيافتاده اگه فرصت بدي عرض مي كنم ) : اين مخابرات حرام ... (استغفرلله) وبلاگ بنده را كه عاري از هيچ گونه مطلب مفيد و سياه و مبتذل و عاري از هيچ گونه بازديد كننده ي مصمم براي فهميدن بود  رو يه هويي فيلتر كرد ؟

حالا چه دليل به جز آواره كردن مليوني بازديد كنندگان اين وبلاگ واسه اين كارشون داشتند رو الله اعلم ....

خلاصه قرض از اين همه گزاف گويي فقط اومدم بگم وبلاگ جديد احداث كردم تحت عنوان ( بیگانه )  ...

پس آدرس چی شد : http://www.bgane.blogfa.com

 

 

 

 

نوشته شده توسط عمو علی گل در 18:28 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه دهم مرداد 1386
کارنامه

کارنامه ی کنکور من

 

نمره کل و رتبه کل در سهميه :
آخرين رتبه مجاز در سهميه رتبه کل نمره کل
60893 98048 3993

نوشته شده توسط عمو علی گل در 16:22 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه یکم مرداد 1386
کنکور 86

شما يخ تو بساطتون هست اخوي { شبه داستان (كوتاه ) }

 نوشته شده در 7 تبر 86 همزمان با كنكور سراسري رياضي

ساعت حدود هاي هفت يه ربع كم بود كه آبجي مون با داد و بيداد بيدارمون كرد كه مگه تو كنكور نداري ابله – پاشو برو گم شو سر جلسه –(تازه هنوز نه به اين لطافت )

 _درهاي آزمون رو يه ساعت قبل از شروع مي بندن ها.

_بابا مگه يه ساعت قبلش نمي شه شش و نيم خوب الآن كه تقريبا ساعت هفته – به خدا بستن بابا – بزاريد كفه ي مرگمون رو بزاريم

_علي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ي

_كشتيد ما رو باشه بابا پا شدم .

ديشبش با يكي از ارزل ادد ليستمون تا ساعت 4-5 صبح گل مي گفتيم و چرت مي شنيدم كه بالاخره با اعلام كم آوردن و خوابم مياد از سوي ستاره خانوم - ما هم وداع نت رو ترك گفتيم و به زور سر و صداي ماماني كه گويا اون موقع از صبح واسه نماز بيدار بود روونه ي تخت خواب شديم (بخوانيد رخت خواب ) . آره يه همچين چيزايي بود – اصلا تازه رفته بودم تو كف پادشاه دوم كه آبجي گلمون علم شنگه در آوردكه پاشو كنكور داري.

بيدار مي شويم ...

_مامان ن ن ن ن ن  بهش بگو از دست شويي بياد بيرون مگه من كنكور ندارم (؟؟؟)

_مامان ن ن ن ن ن مگه نگفتم تخم مرغ آب پز نمي خورم اول صبحي (سعيد :داداشي فقط زر نزن مگه نمي بيني من خوابم)

_مامان ن ن ن ن ن جوراباي من كوشش (ديشب خوابيده بودي از پات در آوردم گذاشتم تو كشو آشپزخونه) جون مامي مي ذاشتي تو يخچال كه همچين سر راست تره

_مامان ن ن ن ن ن  ....

_علي ي ي ي ي  تشكت رو من جم مي كنم تو به كنكورت برس مامان (بابا : لوس مي شه ولش كن زن ؟)

_علي ي ي ي ي  بيا از زير قرآن رد شو ( زرشك ؟)

_علي ي ي ي ي  ببين نوك مدادت نشكسته (آبجي مگه تراش رو نزاشتي تو جيبم ؟)

_علي ي ي ي ي  گمشو بيا پايين – خودمم مي خوام برم سر كار نفله (ماماني كنكور من مهمتره يا سركار بابام ؟؟؟ يه دفه حالا مي خواد ما رو تا يه جايي برسونه ها)

خلاصه ساعت 7:20 رسيدم به آزمون – قانون بسته شدن درهاي جلسه 1 ساعت قبل از كنكور هم تخمي بود بابا – اگه مي دونستم كه ساعت 8 مي رفتم جون عمو

وقتي نشستم سر صندلي ديدم كه يه پاسخ نامه به اضافه يه برگه ي سوال رو ميزه گفتم بابا كل سوالا همين 10 تاست ؟ ديدم نه بابا فرم نظر خواهيه.. موشكش كرديم رفت هوا....

همچين كه ضربان قلبم روال عادي رو در پيش گرفت يه نگاهي به اطرافيان كردم ديدم اي دل غافل از 10 نفر 9 تاشون از ارازل اوباش پيش دانشگاهي شبانه و بزرگواران خودمونه ..

همچين دست رو گذاشتيم رو سينه و احوال آقا ننه همشون رو يه جا پرسيدم كه با تشر مراقب فهميدم نه جدجدي كنكوره بابا ... نبايد چيزي بگي .

خلاصه ساعت هفت و نيم برگه هاي سوال رو گذاشتن رو زمين آقا اومديم بر داريم همچين با صندلي نخورديم زمين كه خورديم ... مراقبه داشت از خنده غش مي كرد كه يه غيز همراه با غلظت نثارش كردم و گفتم مگه نمي بيني بچه استرس داره – چرا مي خندي ؟ برم به جرم اختلال در اعصاب يه كنكوري از دست شكايت كنم
كه ديگه ارازل دست و بالمون رو گرفتن و ديگه اصرار كردن ماهم كوتاه اومديم...
اين ضرب المثل هست كه مي گن اگه خدا يه در رو ببنده يكي باز مي كنه اين دفعه برعكس در اومد ... آخه مراقبمون از اون گاليور هاي خفن گاگول بود (خوب در اول كه باز بود) ولي حالا بشنويد از در بسته ي خدا كه شايد باور نكنيد : نفر جلويي – عقبيم – سمت راستيم – سمت چپيم همه از همكلاسي هاي خودم بودن كه فقط محض قوت بخشيدن تعداد سپاه سياهي لشكر ا و باب خنده راهي كنكور شده بودند ... خلاصه حسابي از ناحيه ي كون دوچار سوختگي شديم  كه نمي تونستيم تقلب كنبم...
ساعت حول و هوش 8 شد كه برقا رفت و بعد از نيم ساعت اومد كه صلوات محمدي و جوون پسنده بچه ها باب هر هر رو به رويمون گشود و خلاصه سي ثانيه ثلوات طول كشيد سي دقيقه صداي خنده ي بچه ها و مراقب ها ...( بي مزه هاي عوضي نذاشتن اصلا تست بزنيم بعد حالا شما بپرسيد چرا عمو كنكور قبول نمي شه ؟؟؟؟ )
خلاصه تير شانس رو حواله ي پاسخ نامه كرديم و 100 درصدش رو سياه ... برگه سوالات تخصصي هم تو نيم ساعته به همين منوال و به خيال اينكه اسممون رو به عنوان اولين خروجي از جلسه ثبت مي كنن با خوشحالي از جلسه زديم بيرون ...

فكر كنم ساعت 8:50 حدودا 9 بود كه چشممون به جمال محوطه به خيال متروك بيرون جلسه مبارك شد كه چشمتون روز بد نبينه ... 2000 نفري بودن كه برگشون رو از من زودتر داده بودن – گفتم يا خدا يعني الاف تر و گشاد تر از ما هم تو اين دورو زمونه پيدا مي شه بابا كاليبر ؟ بابا دهانه ي آتشفشان ؟ بابا گشادي سولاخ ...
خلاصه داشتيم از درب سالن خارج مي شديم كه متوجه شديم تي تاپمون رو از زور استرس و نگراني رو صندلي جا گذاشتيم – هرچه قدرم تلاش كرديم تا دوباره وارد جلسه بشيم نشد كه نشد ديوسا حقمون رو خوردن – سانديسشم كه مثل اين كه اصلا ندادن ...

حالا بشنويد از ادامه ماجرا ساعت 10 رسيديم خونه و يه سلامي به كامپولوترمون روونه كرديم و خواستيم پا در عرصه ي اينترنت بزاريم كه با شنيدن مشترك گرامي تلفن شما به علت بدهي قطع مي باشد اثاثا كونمون كباب شد ... راستي نگفتي يخ داري يا نه ؟

 

نوشته شده توسط عمو علی گل در 11:30 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386
سلام به همه

سلام به همهی عزیزای ملوس عمو

به زودی تلفتمون وصل می شه

نوشته شده توسط عمو علی گل در 20:19 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هفتم تیر 1386
تبریک
من ، پینوکیو ،ملوان زبل ،سیندرلا ، زی زی گولو ، نمو ، پت ومت ، مرد عنکبوتی ، شرک، سندباد ، آلیس ،آن شرلی،میکی موس،کوزت،آنجولیا جولی،آل پاچینو،جنیفر لوپز،تام کروز،برادپیت،آمیتا باچان،مدونا،غضنفر وبقیه برو بچ قبولی تو رو توی کنکور بهت تبریک می گیم

نظر میدی؟ ۳ تا پست پایین تر

نوشته شده توسط عمو علی گل در 3:10 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه ششم تیر 1386
کنکور در پیش داریم
فردا صبح ساعت ۷.۵ کنکور ریاضی دارم

 

 

به نظرتو من قبول می شم یا نه؟

نوشته شده توسط عمو علی گل در 18:8 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پنجم تیر 1386
دست نوشته های دکتر

شگفتا! 

وقتی بود، نمی‌دیدم .  وقتی می‌خواند، نمی‌شنیدم . وقتی دیدم که نبود،  وقتی شنیدم که نخواند...

چه غم انگیز است که وقتی چشمه‌ای سرد و زلال در برابرت می‌جوشد و می‌خواند و می‌نالد، تشنه‌ی

 آتش باشی و نه آب...

 و چشمه که خشکید، چشمه که از آن آتشی که تو تشنه‌ی آن بودی، بخار شد و به هوا رفت و آتش

 کویر را تافت و در خود گداخت و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید،

تو تشنه‌ی آب گردی و نه تشنه‌ی آتش !!

و بعد عمری گداختن از غم نبودن، کسی که تا بود از غم نبودن تو می‌گداخت...


                                                                                                 دکتر شریعتی

نوشته شده توسط عمو علی گل در 10:28 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پنجم تیر 1386
احساسی مجدد

مزاحم

حاله ي پارازيت و صداهاي ناهنجار فضا را در بر داشت و صداهاي متفاوت از هم در يكديگر ادغام  و هيچ چيز واضح نبود . آواي تفكرش زير توده هاي نت ها و صداهاي غريب حرفي براي گفتن نداشت . مزاحم ها تغيير مي كردند – تعدادشان و يا حتي نويزشان اما هميشه بودند و اين توان فكر كردنش را صلب مي كرد و آرامشش را در هم خورد از اين حيث بود كه هميشه آزار مي ديد - چيزي نمي گفت لال بود  .
مي پنداشت كه خدا آنها را فقط براي مزاحمت و لج بازي با او خلق كرده است . سرش درد مي كرد – و دردش محدود در هنگام مزاحمت از سوي مزاحم ها – هنگام لج بازي از سوي لج بازها و او فقط تحمل مي كرد . آثار زخم بر روي بدنش ملموس بود – زخم هايي كه آثار درگيري با مزاحم ها بود . زخم هايي كه بر روي مغزش – بر روي فكر و خيالش سايه مي افكند - سايه اي تاريك و سرد . بر خاست و قصد كرد تحركي نشان دهد . در قد م هايش بوي نا اميدي و نا چاري محسوس بود . نگاهش سرد بود – به سختي تفكر را آغاز كرد – به مسير فكر كرد به زندگي اش و به مزاحم ها – نگاه كنجكاوش اطرافش را جستجو مي كرد و چيزي نمي يافت . مبنا وجود نداشت – معياري نبود و او جستجويش را ادامه مي داد . اشكي از شدت خستگي چشمانش - گونه هايش را خيس كرد . نگاهش به تيغي گره خورد كه مي توانست ضامن رهايي اش از درد باشد . آن را بر داشت و  دست هايش را براي پذيرفتن دردي آماه كرد– نگاهي ديگر به كليد رهايي و آزادي اش نگاهش را بر گرداند و محتواي دستانش را به زمين كوبيد و به خود قبولاند كه تنها راه مبارزه در چنين شرايطي صبر است .

نوشته شده توسط عمو علی گل در 10:23 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پنجم تیر 1386
ستاره

ستاره

در كلبه اي تنها و به دور از هيچ احساسي مي زيست .بدنش مي لرزيد  دردش خفيف بود . هميشه حس مي كرد دوستي ندارد هم صحبتي و معشوقي . اتفاقي افتاد  قسمتي از سقف كلبه اش شكست و قسمتي از آسمان را هديه گرفت – كم كم حس تنهايي از او مي گريخت . شب ها را تا سپيده هنگام بيدار مي ماند تا ستارگان را تماشا كند –ستاره اي پيدا كرد – با او دوست شد– لمسش كرد و گهگداري او را فهميد.
تا ستاره فاصله ي زيادي بود- جنس هايشان فرق داشت –و ستاره مرموز بود ولي او به خوبي ستاره را لمس مي كرد – دوستش داشت و از با او بودن لذت مي برد. حرف زدن با ستاره حس غريبي را در او مي پروراند و تماشايش قوت قلبي بود . دلش براي دردهايش زنداني بود – با يافتن ستاره كم كم احساس مي كرد كه مي تواند درب زندان را بشكند. آرامشي يافت – حس خوبي داشت . روز ها سپري شد و آسمان را توده هاي ابر در بر گرفت ستاره كم نور شد تا جايي كه ديگر برايش قابل لمس نبود .گهگداري از درز ابرها ستاره را مي ديد – ستاره اش بي انگيزه بود . خود را لابه لاي ابرها مخفي مي كرد . ستاره را مي ديد و با ديدنش شب هاي زيادي را به خاطر آورد و شب هاي زيادي را بيدار ماند تا دوباره ستاره را ببيند – ستاره ي خودش را  – اما ستاره زير توده هاي ابر مخفي ماند . سالها گذشت – آموخت كه حتي ستاره ها هم فراموش مي كنند - آنها هم  سرد مي شوند و دانست که بايد تنها بماند و به تنهايي اش عادت كند- سقف كلبه اش را تعمير كرد و هميشه تنها ماند.

نوشته شده توسط عمو علی گل در 2:42 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه چهارم تیر 1386
تقدیم به کسانی که ادراک ندارند

استفاده

زمان ايستاده بود – دردش غريب بود . مي دانست آنچه را كه نمي خواست بداند و نمي دانست مكاني را كه مي توانست دردش را پياده كند - هيچ سكويي تحمل اين وزن را نداشت و او مي ناليد ولي صدايش توسط هيچ شخص شنيده نمي شد و او اشك مي ريخت و كسي اشكش را نمي ديد . علاقه اش – محبتش - وابستگي اش بود كه او را مي رنجاند ؟ اسير بود -  يك آشنايي – يك اتفاق او را اسير كرد يا شايد اسير يك نگاه . اتفاقي كه او را از آزادي دور كرد و وابسته شد . وابسته به مكاني مرموز – وابسته به شخصي ترسو – وابسته به چيزي پوچ و وابسته به حسي غريب ؟ اشتباهش انتخابش بود زيرا كه انتخابش وسعت نداشت - ادراك نداشت و به دنبال پوچ بود . پوچي كه همه را دنبال خود مي كشاند . خدايش رحم كند وابستگي درد غريبي بود . دوست داشتن و علايقش مرموز بود . عازم سفر به مكاني بود كه اطلاعي از آن نداشت – آن را با همه ي مشكلاتش درك نمي كرد ولي دوستش داشت – علاقه اي عجيب كه چون افساري گلويش را مي سوزاند . مكان اعجاب انگيز بود – با انگيزه بود  . رخصت با او بودن را نمي داد . تفكرش را آن مكان – آن شخص و آن پوچ پوشش مي داد و نمي توانست فكرش را از چنگال آن ماوراي مرموز رهايي دهد . رنج مي برد – درد داشت و كسي او را درك نمي كرد.دردش ناشي از يك اتفاق بود – يك نگاه - اتفاقي كه بينابين رخ داد يك طرفش او بود كه به اين اتفاق عشق مي ورزيد و طرف ديگر هيچ معلوم نبود كه چه قصدي دارد ؟ سودجويي يا شايد رهايي از يك مشكل . هر چه بود به آلودگي فضا وسعت مي بخشيد – بوي خيانت – بوي سواستفاده . علت چنين امري از ادراكش خارج بود –  طرفش را نمي شناخت اما اين بو را خوب مي شناخت – حس مي كرد ! بوي خيانت – بوي استفاده و چه آلوده بود اين بو . اين بود كه دردش را سنگين تر مي ساخت .

نوشته شده توسط عمو علي در ساعات تنهايي (3 خرداد 86 )

نوشته شده توسط عمو علی گل در 2:24 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386
تکه نوشته ها

 

مسير زندگي
تكرار را دوست نداشت در حالي كه زندگي تكرار و زندگي اش تكراري تر بود . مسيري رو به رو داشت هواسرد بود – اذيت مي شد . مسير نا هموار بود . پستي و بلندي را در خود جاي داده بود . همه چيز يخ زده بود – جاپا هاي زيادي بود و مقصد هر كدام معلوم . پايان ها توجه اش را جلب نكرد – پايان از پيش معلوم را دوست نداشت . نگاهش به تكه يخي كه تصويري از زندگي اش را به دوش داشت گره خورد . نه جسارت كوبيدن پا در برف را داشت و نه در باورش قدم گذاشتن در جاپايي مي گنجيد . دست هايش را ها كرد و بي اختيار خود را بر روي برف انداخت و به آرزوهاي گرم فكر كرد . آنقدر مجذوب تفكر به كرما شد و از خود حركتي نشان نداد تا از شدت هواي سرد يخ زد - مرد و تبديل به بخشي از مسير زندگي شد . تصوير از جلوي چشمانش عبور كرد – مسير را درك كرد . حذف شدن از مسير را دوست نداشت و خود را در حال قدم گذاشتن در جاپايي يافت . با اشتياق حركت مي كرد و بالاخره به همان پاياني رسيد كه قبلا صاحب جاپا رسيده بود . برايش جذاب نبود دستانش را دوباره ها كرد و انديشيد. از ديگران بيزار بود از زندگي شان و از مسيرهاي طي شده. ريسك كرد پاها را در برف كوبيد و از سردي برف لذت برد نمي دانست پايان راه كجاست و مسيرش به كجا ختم مي شود اما مطمئن بود كه اگر دقت كند بعدها جاپايش توسط ديگران طي خواهد شد و اين برايش لذت بخش بود .

اصلاح شده در تاريخ 28 خرداد

 

رفاقت

همه چيز را ميديد درك مي كرد و به روي خود نمي آورد . هرچه مي ديد كينه بود – فريب بود و نيرنگ  چشمهايش را مي بست و نمي خواست باور كند هر آنچه را كه مي بيند. بارها براي بالا رفتن خود جاپا شد و شانه هايش را در اختيار رفيق گذاشت تا بالا رود اما دستي نديد كه او را بالا كشد . خسته بود نمي خواست او را در پايين تنها بگذارند ولي ديگر به سكو بودن عادت داشت و به سكوت در مقابل خيانت .

نوشته شده توسط عمو علی گل در 0:4 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
مقایسه دو شخصیت از 100 شخصیتم ؟

نوشته شده توسط شخصيت افسرده ي عمو :

دوره اش كردند . سكوت بر روي لبان او و خواهش ها بر لبان دوستان . رضايت داد و وقتش را ارزاني آنان . خواهش ها نجوا مي شد و سكوت حاكم بود . او آمد – فضا را مبادله ي تصوير و نگاه پر كرد . نگاهش سرد بود سردي از ناتواني اش . مي دانست كه نمي داند آنچه رخ خواهد داد . انگيزه سقوط كرد بي وفا شد و خائن . بدنش در گرماي روز سرد شد و همه چيز آرام گرفت.

 

 

نوشته شده توسط شخصيت پليد عمو :

زمين لرزيد و قم را قلقك داد . ملايان از ترس پرپر شدن و بچه هاي قم پرپرتر ؟همه مي لرزيدند حتي بنده ؟ ملايان از ترس و من از خنده ؟ چه شود /؟واي خداي من چه مي شد كه غلظتش بيشتر بود تو كه لطف كردي قم رو لرزوندي يه كوچولو درجه ريشتر رو مي بردي بالاتر 9- 10 تو اين مايه ها خوفتر بود جون عمو .

نوشته شده توسط عمو علی گل در 5:7 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
انتظار
تصمیم دارم پا داداشم هم به خطه ی وبلاگ نویسان باز کنم

به زودی منتظر وبلاگ جدید من و داداش سعید باشید

 

نوشته شده توسط عمو علی گل در 14:20 | | لينک به اين مطلب
دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386
یه بنده خدا و آگهی
تصویر را با اندازه ی واقعی ببینید

نوشته شده توسط عمو علی گل در 1:3 | | لينک به اين مطلب
شنبه بیست و ششم خرداد 1386
كمي تا قسمتي تكرار شده در پست قبل

اهداي زندگي  ++ كمي تا قسمتي تكراري ++

موتور سوار با سرعت زيادي برخلاف جهت باد حر كت مي كرد . زن نا اميد بود و نگاهش در چهره ي نا اميد همسرش گره خورد و همه چيز را درك كرد . جواني ماجرا جويي مي كرد و از سرعت لذت مي برد.. بچه هاي زن اطرافش را گرفته بودند و برق اميد در چشمهايشان و همسرش نا اميد . صدايي برخاست همه چيز آرام گرفت سرعت صفر شد و چشمهايي نگران – پچ پچ مردم فضا را پر كرد . بچه ها هنوز اميد داشتند . صداي مردم در آژير آمبولانس خفه شد و سرعت دوباره موج گرفت . جراح بالاي سر زن آمد و همه چيز براي يك جراحي آماده . موتورسوار روي تختي كه در آمبولانس قرار داشت خوابيده بود و هنوز لبخند بر روي لبهايش موج مي زد . ناله ي مادري برخاست و خانواده اي اطراف پزشك را گرفتند– سوال هايي پرسيده شد. همسر زن بچه هايش را در آغوش گرفت و آرام اشك ريخت و زن انتظار مي كشيد. جواب منفي بود . پزشك زن در حال حركت به سوي اتاق مراقبت هاي ويژه  . خبر مرگ مغزي جواني به خانواده اش داده شد – بغض ها شكست و پدري باور كرد و مادري در شرف باور بود . بچه هاي زن هنوز اميد وار بودند و همسري نااميد . زمان گذشت و برگه ي رضايت آماده بود – جواني براي آخرين بار در آغوش پدر و مادرش جاي گرفت . چند اتاق آنطرف تر بچه ها بازي مي كردند و همسري نگران بود . برگه اي امضا شد – مرگي رخ داد و زندگي ديگري جريان گرفت .

تقدیم به سایت ایران اهدا http://iran-ehda.ir

نوشته شده توسط عمو علی گل در 0:36 | | لينک به اين مطلب
چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386
مقصد کجاست ؟؟؟

لحظه ي آخر

نگاهش به خطوط قلبش گره خورد . خون در رگ هايش جريان داشت . چهره اش آرام بود و دردش سنگين . شادي و نشاط قبل در او يافت نمي شد و تظاهرش بود كه شاد است محبتش حاكي از اعماق وجودش . ظاهرش تحت تاثير دردش در تنهايي و دردش تحت تاثير ظاهرش در جمع . مادر بود – آرزو داشت . بدنش آغشته به درد – لخته هاي خون در زير پوستش نمايان بود و لباسش مانع از ديد ديگران.زندگي را درك مي كرد تنهايي را و حتي مرگ را . خاطراتش را مرور مي كرد دانش آموز هايش را.فرزندان و لحظه هاي خوش را . چشم هايش را بست آرام تر شد – اشكي از چشمانش سرازير شد و به واسطه اش اشكهاي ديگر - صدايي آمد صداي همسرش چشمانش آرام گرفت و همه ي غم ها زير آن ظاهر خوش مخفي ماند . چشم هايش در نگاه نااميد و آن لبخند مضحک همسرش گره خورد . برايش حتم شد كه همه چيز براي سفر آماده است - به روي خود نياورد و با لبخندي زيباتر به استقبال همسرش شتافت . محوطه زيبا شد عشق جريان گرفت و با صداي پرستار ختم شد . چشم هايش را بست و دوباره باز كرد و چهره هاي نگران و تازه رسيده ي خانواده ي پدري اش را ديد .دوباره چشم هايش را بست خطوط سرگردان آرام گرفت و صدايي محوطه را در آغوش گرفت و سكوت حكم فرما شد و با شكستن بغضي سكوت منحل .چشمانش هنوز بسته بود و دردش آرام گرفت.

نوشته شده توسط عمو علی گل در 21:31 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
زیاد جدی نگیر

مسافر

سرفه اي كرد و دست هايش غرق خون شد . لبخند هستي در اطرافش را حس كرد و جهان را با همه ي تعلقاتش با قهقه اي زير سوال برد تمسخرش آمد خود را وابسته به چيزي نمي دانست . ريه هايش كم لطف بود و او بي توجه سيگاري دود كرد .سفري در پيش داشت فقط نمي دانست به كجا و اين افكارش را به هم مي ريخت نمي توانست به افكارش نظم دهد آن را به حال  خود گذاشت و به مشاهده ي دود شدنش پرداخت.

مرگ آن نيست که در قبر سياه دفن شوم مرگ آن است که از خاطر تو با همه ي خاطره ها محو شوم

 

چیزی فراتر :

زندگي كوتاه من از آن تو . گريه هايت را در حضورم و خنده ات را بعد از من با خاطراتم .
بعد از من فاتحه نخوان ؟ به ياد خاطراتم ! به ياد نوشته هايم و به ياد نبودنم بخند و شاد باش – شايد او مرا براي شاد كردنت اجر دهد. هميشه شاد باش و با كسي كه شادي را از تو صلب مي كند مبارزه كن .

عمرمجالم نداد و نمي دانستم كه چنين است و گرنه پيشه اي مي آموختم تا برايت اسوه باشم و برايت درسي . اما با رفتنم چيزي را ياد بگير كه همه چيز فاني است . پس آزاده باش و به چيزي فراتر از فاني بيانديش چيزي كه دنيا و تمام تعلقاتش در آن نمي گنجد . تاكنون تعريف هاي خدا را – دين را و شرع را از ديگران درك نكردم و دينم نباشد آن كه تو مي داني . اما ايمان دارم به او به آن قدرت برتر به بقاع . و اين همان است كه اميد را در چهره ام نقش مي بندد تا مغلوب نباشم . اميد در حالي كه مي داني مي روي ؟ نمي داني كجا اما ... !

 

نوشته شده توسط عمو علی گل در 11:16 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386
بازي نماد ها و زندگی من (خیلی کوتاه)

چه كسي درك مي كند ؟ چه كسي مي فهميد ؟ بله آن همان عمق فاجعه بود ...

از نيمه هاي شب گذشته بود .تشنه بود - گلويش مي سوخت گهگاهي سرفه هاي از اعماق وجودش بر مي خواست و اورا مي آزرد. زانو ها را در شكم فرو برده بود و به حالت مزحكي رو به روي زندگي اش چوتولي* نشسته بود و به اين مي انديشيد كه براي رفع تشنگي اش چه كار كند ؟توان فكر كردنش را آن سرفه هاي متوالي – آن سوزش گلو و آن تشنگي كذايي صلب كرده بود . بدنش سنگين بود - حس و حال بلند شدن و رفتن به سوي چشمه ي آب را نداشت .بالاخره تصميمش را گرفت و براي نوشيدن جرعه اي آب روانه ي آشپزخانه شد در يخچال را باز كرد دستش را به صوي پارچ آب دراز كرد اما جعبه ي شيريني گريبان نگاهش را گرفت هوس لذت از احساس شيريني در زير زبانش او را از هدفي كه داشت دور كرد و گويي يادش رفته بود كه به چه هدفي اين قدم ها را برداشته است . خارش گلويش را فراموش كرد و لذت رفع تشنگي پس از نوشيدن را ؟ شيريني را در دهانش جاي داد و راهش را ادامه داد و به سمت زندگي اش قدم برداشت .باز هم روبروي آن با همان حالت مزحك نشست و به اين فكر كرد كه براي رفع تشنگي اش چه كار كند ؟ توضيحات : چوتولي* (به زبان اراكي ) / نوعي نشستن.

نوشته شده در 22 خرداد (سه شنبه )

نوشته شده توسط عمو علی گل در 0:4 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه بیستم خرداد 1386
داستان کوتاه ( سگ معره گیر)

مجموع داستان هاي (دبیرستان ما ) در حال نوشتن

راز بقا : به درخواست گونی عزیز مبنا بر تغییر نام رسیدگی شد

پشت مدرسمون يه باغ بزرگ وجود داشت كه از راه پله سمت راست مدرسه بهش پنجره مي خورد و مي شد توش رو ديد زد ؟ روي زمينش كلي توپ پلاستيكي بود كه بچه ها موقع فوتبال شوتيده بودن اونجا ؟ حدود 30 – 40 تايي مي شد شايدم بيشتر اما هيچكي تخم نمي كرد بره و اونا رو برداره ؟ آخه صاحب باغ دو تا سگ نره غول رو اونجا رها كرده بود . بچه ها مي گفتن تازه از فروش همين توپا كارو كاسبي راه انداخته و خرج زن و بچه اش رو در مياره.

چه شرط هايي كه به پژمان نباخته بودم آخه يه دفعه شرط گذاشتيم اگه رفتم و يكي از توپا رو آوردم مهمونمون كنه پيراشكي . دوسه دفعه تا بالاي ديوار رفتم كه با هارت و پورتي كه سگا راه انداختن بي خيال پيراشكي خوردن شدم .

خلاصه هر زنگ تفريحي كه مي خورد موقع پايين اومدن از پله ها و رسيدن به پاگردي كه پنجره مي خورد به توي باغ يه نگاهي هم به باغ و توپايي كه توش بود مي انداختم بعضي موقع ها هم حوس ميوه دزدي مي زد به سرمون اما با شنيد هوپ هوپ سگا فكرش هم به كلم درز نمي كرد.

*********

كلاس رياضي داشتيم و حسيني مطلق قضاياي مثلثاتي رو مي گفت و بچه ها با نگاهي سرد و بي رغبت بهش گوش مي دادن .به هوا اينكه حالم خيلي بده اجازه مرخصي از عرايض معلممون رو گرفتم از اون آدماي خشك وبي روح بود كه لبخند با صورتش درگيري داشت ؟ از اون روز اول مدرسه بدون مقدمه شروع به درس گفتن مرد و مزخرفي خودش رو نمايان كرد بعد از اتمام تعطيلات عيد هم بدون تبريك و مقدمه گفت تمرينا رياضي رو بزاريد رو ميزتون ؟
از كلاس كه زدم بيرون هنوز صداي حسيني مطلق كه با لهجه ي غليظ رشتي اش ميگفت : بچه جون حواست با منه ميفهمي اينا رو آقا پسر يا ...؟ رو مي شنيدم ديگه داشت حالم از هرچي سينوس و كسينوسه به هم مي خورد آخرم ما نفهميديم اين سينوس كسينوس كي بدردمون ميخوره؟
همينطور كه داشتم از پله هاي راهرو مي رفتم پايين متوجه فرزاد شدم كه كز كرده بود جلوي پنجره راهرو و سر از مطالعه ي باغ پشتي بر نمي داشت . گفتم ها چته فرزاد ؟ دستم رو گرفت باغ رو نشونم داد و گفت كمر رو حال مياي ؟ ديدم بله - آقا سگه و عيال مشغول بده بستونن و بساط حال و صفا رديف ... با فرزاد مشغول مشاهده غرايض طبيعت شديم . آخر هيز بازي بود سگا يه مدت كه مشغول مي شدن انگاري كه متوجه نگاه هاي هيز ما شدن و از روي حيا و نجابت مي رفتن اونطرف تر كه درختاش بيشتر بود و ديگه توان ديدن از ما صلب .اما هر از چند گاهي با فرار سگ ماده به اين طرف و شروع دوباره ي بازي اصرار و انكار فرصت ديگه اي رو به ما به منظور مشاهده بازي طبيعت مي داد . من زياد خوشم نمي اومد ولي فقط محض خاطر تيكه هاي فرزاد وايسادم آخه دقيقه 100 تا تيكه بامزه مي اومد كه بعضي موقع از خنده تا مرز غش كردن مي رفتم. هي مي گفت : چه مطاعي ؟ فلان رو حال مياي ؟ بابا عظمت بابا كولاك و ... اصلا نفهميدم كي زنگ تفريح خورد فقط يه دفه ديدم دوروورمون جمعيت بچه هاي مدرسه است كه به قول مازيار واسه مشاهده و يادگيري نكته هاي زندگي آيندشون از سرو كول هم بالا مي رفتن . فرزاد مي گفت اگه مي دونستم انقدر مشتري داره يه كاسه مي زاشتيم اينجا و بابت هر ديدوبازديد 50 تومن مي گرفتيم . مي دوني چه كاسبي اي مي شد علي ؟

- آقاي رياحي همون طور كه از پله ها مي اومد پايين هنوز به پاگرد نرسيده فرياد كنان گفت : مگه تا حا لا جفت گيري خر و گاو نديديد كه اينطوري معركه گرفتيد ؟ گم شيد تا لت و پارتون نكردم؟ (يواشي مازيار رو به من و فرزاد كرد و گفت :آقا مگه همه مثل شما دورورشان حيوون بوده؟)
-
رياحي با لحني جدي و عصباني گفت : چيزي گفتي بچه ؟ - گفتم بله آقا مي گه : آخه اينا سگن ما نديديم / تازشم آقا ما كه معركه نگرفتيم اينا معركه گرفتن . - حالا گمشيد بريد تو حياط مي خوام زنگ رو بزنم ؟ تو هم كمتر زبون بريز مرده !بچه هيچ به رو خودشان نياوردن انگار كه چيزي نشنيده بودن ولي با دوتا جفتكي كه حواله شد هركي به يه سويي دوييد و بالاخره همه رفتن توي حياط مدرسه . ما هم كه به اجبار مثل بز سذمون رو انداختيم پايين و رفتيم تو حياط.

*********

توي حياط همش به اين فكر مي كردم كه تند تر زنگ بخوره و اين زنگ تفريح كذايي كه هر ثانيه اش برام يه ساعت مي گذشت كي تموم مي شه ؟ حتي فرزاد اينا چند دفه قصد كردن يواشكي وارد سالن مدرسه بشن اما با برخورد تند و تيز مراقب جلوي در كه كلاس سومي بود عملياتشون با شكست روبرو شد. دور تادور حياط ديواراي كوتاه يه متري بود كه روشم نرده هاي رنگ آميزي شد و مدل دار تقريبا به طول دو متر و كل خيابون و كوچه هاي اطراف رو مي شد از حياط ببيني .
زنگاي تفريح رو گروه ما با چند تا از بچه هاي ديگه كه تعدادشون متغير بود جلوي اين نرده ها واميستاديم و بيرون رو تماشا مي كرديم.البته پايه ثابتاش همون من و پژمان و فرزاد و مازيار بوديم. خلاصه بيرون رو ديد مي زديم تا اگه گهگاهي از اون حوالي زني .- مردي يا دختر همسن و سالي رد مي شد تيكه اي حوالي كنيم و خلاصه بخنديم .من و فرزاد فقط دخترا رو دست مي انداختيم ولي پژمان و مازيار هركي كه رد مي شد رو اوسكول مي كردن و به جنسيتش هم كاري نداشتن چند باري از اين بابت از ملت كتك مفصلي خورده بودن ولي از رو نمي رفتن . فرزادم كه تازگي ها ياد گرفته بود به موعظه و با يه لهجه ي بامزه مي گفت : حسن فقط جنس لطيف رو اوس كن حسن / حسن جنس كلفت خطر داره حسن . ما هم كه از خنده غش مي كرديم .....

*********

خلاصه زنگ كه خورد با هم مسابقه گذاشتيم كي زود تر برسه به پنجره روي باغ . اونجا كه رسيديم خورد تو حالمون آخه به قول پژمان پمپش خالي شد ؟ و ديگه خبري از بند و بساط عشق و حال خبري نبود و باغ جلوه ي آرومي گرفته بود .

 

نوشته شده توسط عمو علي گل در 12 خرداد

حرف دل آقا سگه : ازبس که ديوار دلم کوتاه است ..... هر که از کوچه تنهايي ما ميگذرد..... به هواي هوسي هم که شده .... سرکي ميکشد و ميگذرد....

نوشته شده توسط عمو علی گل در 14:32 | | لينک به اين مطلب
شنبه نوزدهم خرداد 1386
دیگه ببین چقدر مهم شدیم که ...
سلام امروز توی وب گردی هام یه چیزی رو دیدم که شاخ از تو حلقومم زد بیرون

دیه شب که خیلی حالم گرفته بود احساساتم رو ریختم بیرون و به صورت یه نوشته تحت عنوان

مبارز غم نوشتم :

واسم جالبه که امروز توی وب گردی هام یه عنوان به نام مبارز غم توجه هم رو جلب کرد و بعد از مشاهده دیدم بله مطلب خودمه که توسط  ( آقای محسن امانی) کش رفته شده بدون درج منبع :

اصلا واسم مهم نیست که چرا منبع نزدی برام جالبه که دیگه انقدر مهم شدیم که راستی راستی

توجه یه نفر رو جلب کردیم به خودم امید وار شدم.

لینک وبلاگ آقای امانی : http://rayanet.parsiblog.com/-216432.htm

نوشته شده توسط عمو علی گل در 19:52 | | لينک به اين مطلب
شنبه نوزدهم خرداد 1386
دفتر انشای داداش سعید

ديروز داشتم كتابام رو مي شمردم ببينم اين چند ساله كه ازشون دور بودم كم و زياد نشده چشمم به يه دفتر خورد كه اول بدليل شباهت خطي (آخر خطاطي) فكر كردم دفتر انشا دوره ي راهنمايي خودمه اما ديدم نه واسه داداشمه.كلي انشا با كلي موضوع بود به بعضي شون كلي خنديدم اما يكي شون رو اتفاقي گذاشتم شما هم بخونيد:

نوشته شده توسط داداش سعيد (دوم راهنمايي)

موضوع انشا : خاطره يك روز برفي

يك روز برف زيادي آمد كه فردايش امتجان داشتيم و كلي مشق كه بايد مي نوشتيم.

خيلي برف آمد من فكر كردك فردا مدرسه ها تعطيل است و براي همين مشقم را ننوشتم و درس هايم هم نخوندم .

شب رفتم پيش بابام و علي كه داشتن اخبار گوش مي دادن و با هم در باره ي احمدي نژاد صحبت مي كردند و از آنها پرسيدم كه فردا مدرسه ها تعطيل است :

علي گفت فقط ابتدايي ها خيلي حالم گرفته شد رفتم و نشستم و مشق هايم را نوشتم به مامانم گفتم فردا زودتر بيدارم كند تا امتحانم را هم بخوانم .

فردا مامانم خواب ماند و من نتوانستم درسم را بخوانم و صبح با ناراحتي به مدرسه رفتم.

ديدم تعطيل هستيم هم خيلي خوشحال شدم كه امتحانم را نخوانده بودم هم ناراحت شده بودم كه مشق هايم را نوشته بودم.

داداشم مي گه معلممون انشاها رو مي شماره ببينه چند تا خط نوشتيم ؟ اگه بيشتر از بيستا بود بيست مي ده اگه كمتر بود مي گه بيايد بخونيد تا نمره بدم ؟ { واحد سنجش رو حال بيا ؟}

نوشته شده توسط عمو علی گل در 6:53 | | لينک به اين مطلب
پنجشنبه هفدهم خرداد 1386
کیمیا گر ؟

خدا بنده اي را كه قلبش از يخ بود  براي مدتي به جهنم فرستاد تا يخ قلبش باز شود و كليد بهشت را به او داده و مهري را بر روي پيشاني اش بنوازند كه خداوند تو را بخشيد.اما او اين عنايت خداوند را هيچ نفهميد قلب يخي اش را به ديگر دوزخيان فروخت و با پول آن تابلويي ساخت كه بر رويش نوشته بودند ادامه نده سر كاري:

چشم هايم را ماليدم و لباسش را كندم . سينه هايش را جستم . سينه ي سمت چپش را با نفرت پاره پاره كردم . چيزي نيافتم به خيال اينكه او استثناست سينه ي سمت راستش را دريدم و هيچ نيافتم .او عروسك بدي بود كه مرا آزرد و من در صدد دريدن قلب او .هرچه زور زدم قلبش را نيافتم و به پيش مادرم رفتم و اورا گفتم : مامايي ديه ازين ني ني هايي كه قبل ندالن نخل مادرم لبخندي زد و آرام در گوشم زمزمه كرد : امان از دست عموت كه وقتي مطلب واسه نوشتن نداره ملت رو مي زاره سر كار؟ ( آخه نمي گي عمو علي و انحراف فكري؟ )

.ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ.

تا اینجا آفهای نوشته شده توسط خودم و اینا هم آفهای دیگران :

مملکت همان ايران است. رهبرش،رهبر مستضعفان جهان است. دولتش ،دولت امام زمان است. دانشگاهش،ستاره باران است.جايگاه نخبگانش،زندان است. قوت اغلب مردم،فقط نان است.دارالخلافه،تهران است. فرياد،نشانه ي کافران است.سکوت،وظيفه ي مسلمان است. شرکت در راهپيمايي،بارز ترين نشانه ي ايمان است.

ضرب المثل مکزيکي ميگه: بجز خودت و اسبت به کس ديگه اي اعتماد نکن!! منم بجز خودم و خودت به کس ديگه اي اعتماد ندارم

احمق: كسی كه دختر همسايه را در تاريكی نبوسد! ادب : يعنی كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتی اگر به كمك احتياج نداشته باشد! دوران تجرد : دورانی كه معمولا برای مردها بعد از ازدواج شروع می شود! رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف! زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال! عشق : دردسری كه برای فراموش كردن آن بايد عشق تازه تری پيدا كرد! سرخ پوست : مرد خوشبختی كه وقتی زنی او را می بوسد صورتش ماتيكی نمي شود (khodaye inam az onash bood?)

یه پسربچه از باباش می پرسه: باباالاغها هم ازدواج میکنن؟ باباش می گه : اتفاقاً فقط الاغها ازدواج

بخش هايي از كتاب كيمياگري و سر كاري ( نوشته ي عمو علي كوئيلو)

 

نوشته شده توسط عمو علی گل در 1:22 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386
تسلیت بابات از دست دادن آن گوهر درخشان را

نازم به ناز آنکس که ننازد به ناز خویش ...

ما را به بنده چه نیاز است تا خدای بنده نواز هست ...  

نفهمیدی عیب ندارد

معنی دقیق ترش می شه :

کس نخوارد پشت من جوز ناخن انگشت من

حالا این قید درک کردن این شع رو بی خیال شو ماجرای زیر رو بچسب :

زنگ تلفنشون به صدا در اومد دي دي دي دي دي ...(زنگ تلفنشونم با همه فرق داشت يه چيزي تو مايه هاي صداي ماه تحتش)

زد زير خنده ولي گوشي رو بعد از خنده اش برداشت (نكته ي آموزنده).

رفيقش بود يه آدرس داد گفت بيا اونجا كارت دارم

شخصيت داستان ما هم رفت نشست پاي كامپيوترش آدرس رو تو آدرس بار  / IE نوشت و مستقيم رفت تو وبلاگ رفيقش مطالب رو نفهميده خوند  و زد زير خنده

چهار تا جوك در مورد ترك و لر و كرد و رشتي و از همه مهم تر اراكي خوند .ولي براش بي مفهوم بود .

 اولي : ترك نادان – چه بي مفهوم  ياد فلان دانشمندترك افتاد

دومي : رشتي بي بخار بازم بي مفهوم بود ياد فلان غيرت مرد كه رشتي بود افتاد

سومي : اراكي فلان فلان شده ياد عمو علي بزرگوار افتاد و فلان و فلان وفلان رو رد كرد

چهارمي : قزويني نا اهل يعني چي ؟ آخه ديروز قزوين بود و هيچ اتفاقي واسه اش نيافتاده بود.

رفت كه تو اون وبلاگ يه نظر واسه نويسنده نفهمش بده و بگه كه همه ي اينا چرت و پرته

اما قبل از اون يه نظر قشنگ رو گوني داده بود و قشنگ تر از اون رو آهو خانم

جاي بچه هاي قم و آيسان و مرجان و نرگس و .... خالي بود اما يه الاغ ديگه به نام سينا جا همشون رو پر كرده بود .

وارد جزئيات نشيم مثل روال قبل چرن مي نويسيم  و  تو هم مي خوني (دستوري) .

يه شعر خوند معني و مفهومش رو ندونست با نام زهرا ملوكي شعر رو چسبوند در فلان جواد يساري .

بعد هم با نام سپيده از زهرا ملوكي تقدير و تشكر و تهنيت كرد .(گاليور بودن تا چه حد)

ولي هيچ به ياد اون صاحب وبلاگ خاك بر سر بدبخت نيافتاد كه مثلا تو روحيه اش تاثير داره همه ي مسايل رو گرفت به ت..خ ..م مبارك .

با كسي رو در واسي نداشت – واسه همين نوشت ت خ م مبارك مي تونست يه واژه ي مناسب تر مثلا به قول اون فيلمه بگه جيگر مبارك اما به نظرش مزه ي اين اصطلاح به ت .. خ ..م ..ش بود پس حيا براش معني و مفهوم نداشت(آخه مگه مي شه به جا تخم مرغ گفت جيگر مرغ خوب فرق داره ديگه ).

كلا وقتي داشت اين مطلب رو مي نوشت خيلي از زمان خوابش گذشته بود واسه همين خوب مي دونست كه داره چرت و پرت مي گه ولي به خيال اينكه ديگران زياد جدي نمي گيرن نوشت و نوشت تا به اين فكر رسيد كه آقا دو كلمه حرف حساب بزنه . از آقا (فرزانه ) بگه و محمود خوان اما گفت بي خيال عمو حرف حساب ها رو فيلتر مي كنن بازم چرت و پرت نوشت و زمان را از دست داد .

فكر نمي كرد تو اين قرن بيست و يك كسي پيدا بشه چرت و پرت هاش رو بخونه اما از اونجايي كه ديگران گاليور بودن مطالبش رو مي خوندن و گهگاهي هم يه نظري پرت مي كردن تو كاسه ي گدايي اش و همين دلخوشي طرف ما بود.

يه دفعه به يادش اومد كه واسه چي وارد وب شده مي خواست كه ارتحال امام holiday (حضرت آيت الله تعطيلي) رو تبريك بگه و اين طوري نوشت :

انالله و انا اليه راجعون

بازگشت رو ح خدا به پيش خدا را تسليت مي گوييم . خميني به ملكوت پيوست (البته 29 – 30 سال پيش)

ياد امام خوش ذوق خودمون هم به خير . خدا رحمتش كنه مرد زحمت كشي بود زحمت قهوه اي كردن ايران رو يه تنه و دليرانه كشيد .

خيلي چرت بود شرمنده

نوشته شده توسط عمو علی گل در 5:15 | | لينک به اين مطلب
سه شنبه پانزدهم خرداد 1386

نازم به ناز آنکس که ننازد به ناز خویش ...

ما را به بنده چه نیاز است تا خدای بنده نواز هست ...  

نفهمیدی عیب ندارد

معنی دقیق ترش می شه :

کس نخوارد پشت من جوز ناخن انگشت من

نوشته شده توسط عمو علی گل در 4:4 | | لينک به اين مطلب
یکشنبه سیزدهم خرداد 1386
احساسات عموتون رو جدی نگیرید

به دليل اينكه حال و هوام در لحظه ي نوشتن اين مطلب ميزون نيست امكان داره حذفش كنم 

آواي اذان - مرا با همه ي ناپاكي هايم شست.

در آن لحظه - آسمان غرق سبز بودن و چه زيبا بود.

نگاهم به تابلوي مسجد گره خورد- آرزويم را گفتم.

آن نوشته برايم غريب بود - اما باورش كردم.

نگاهم به قدم هاي دخترك گره خورد.

قدم هايش را كه به عبادت ختم مي شد.

سيگارم بي لذت شد زير پا له اش كردم.

مزه اش زير لبم -  اما صراحت نداشت.

اين قدم هايش بود - كه مرا در خود خشكاند.

آرزويم ديدن او بود و چه نا پاك بود.

آرزو كردم - دخترك را ديدم  - از تعجب قلبم نواخت.

اين برآورده شدنش بود - كه مرا در خود سوزاند.

رشد تحول - در اعماق وجودم آشكار بود.

نتوانستم افكارم را ترتيب دهم .

توان تفكر  از من صلب شد رنگم پريد.

سفيد و بي رنگ تر و به پاكي ختم شد.

هنوز لكه هاي چهره ام وجود داشت اما ناچيز.

پاهايم توان حركت نداشت بدنم سست بود.

قدم هايم را برداشتم مقصدم مسجد شد.

ناپاكي ام بود كه مرا از ورود به آنجا واداشت.

دخترك را ديده بودم - آرزويم را !

اما اينبار فرق داشت ديده ام متفاوت بود.

اينبار در نگاهش خدا را ديدم.

 چادر سياهش را

قدم ها به سوي عبادت را

لبخند هايش به سوي مادر را

دخترك را نديدم اما همه چيز را ديدم.

آرزويم را از دست دادم  اما  ايمان آوردم.

تپش قلبم شدت گرفت تا جايي كه تفكر كردم .

و در اين حال بود كه چهره ام پشيمان شد.

پشيمان از بيان يك خواسته .

انديشه ام در قلبم و راه دراز بود .

قلبم تپيد و با خود زمزمه كرد :

كاش خواسته ات از خدا چيز ديگري بود !

نوشته شده در 12 خرداد 86

نوشته شده توسط عمو علی گل در 5:43 | | لينک به اين مطلب
شنبه دوازدهم خرداد 1386
درد و بلای کیبورد عمو علی بخوره توی سرت

_ امروز از سر بيكاري و الافي دوباره به نگاه به فايل هاي خاطراتم كه مربوط به سال 85 بود انداختم كه يه فايل ورد با نام ((كيبوردمان را پر پر كردند)) توجه ام رو جلب كردم كه اون رو براتون مي زارم و در آخر ازش نتيجه گيري مي كنيم :

كيبوردمون رو پر پر كردن

نوشته شده در تاريخ 29 مرداد 1385

وقت نهار با داداش سعيد سر جمع كردن سفره دعوامون شد و بعدشم  كتك كاري .

بابام هم جلوي در داشت با يكي از رفقاي قديم حرف مي زد .طبيعتا توي دعوا فحش هم رد و بدل مي شه و گويي بابام شنيده بود و پيش رفيقاش كلي خجل شده بود بعد از اتمام تبادل دل و قلوه اومد بالا ابروهاش تو هم بود خيلي كم صورتش روديدم يه هو  به خيال اينكه درگيري سر كامپيوتر بوده سيم كيبورد رو گرفت و اون رو دور دستش پيچوند و يه جور كيبورد رو كشيد  و انداخت اونور كه ماه تحتش از درزش زد بيرون خلاصه داش كامي رو بد جور آزرد .

خلاصه غروب برا تعمير كيبورد عازم پاساژ طلا شديم و به مغازه نگار سيستم رجوع كرديم يا رو گفت تعميرش مي كنيم ولي مي شه 3500 تومان و از اونجايي كه 1000 تومان بيشتر تو جيبمون نبود  زنگ زدم به فرهاد كه خونشون تقريبا نزديك بود نبودش رفتم جلو درب خونشون ماجرا رو بش گفتم اونم گفت مخلص داش علي . داش فرهادم طفلك پول مول تو بساطش نبود ولي جورش كرد و ما رو تحت الشعاغ خجالت خودش.

به دليل نداشتن دخل به اين پست ادامه ي اين مطلب حذف شد.

بعدنا كه مي خواستم پولش رو بش بدم فهميدم كه اون روز پوله رو از كيف فريبا (خواهرش ) دودر كرده و تازه به ما تعارف مي كرد جون عمو راه نداره نمي گيرم .

 

خلاصه -  اين مطلب رو كه خوندم فهميدم كه درد كامپيوترم از چيه ؟

اين خرابي ها و بي اسپيسي ها بر مي گرده به همون روز كه باباعه كيبورد رو بست به باد كتك.

نتيجه گيري اخلاقي :

قبل از شروع درگيري دليل بروز آن را بر روي كاغذ نوشته و بر روي در اتاقتان حواله كنيد.

كيبورد و ديگرا وسايل ظريفتان را از دسترس پدرتان دور نگه داريد

(البته چه جوريش ديگه با خودتون)

در هنگام درگيري از فحش دادن با صداي بلند اجتناب كنيد . يا فحش را در گوشي بگيد و يا اينكه روي كاغذ بنويسيد و به طرف مقابل نشان بدهيد.

نوشته شده توسط عمو علی گل در 1:50 |